محمد تقي جعفري
63
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
تضرع آن شخص از داورى داود عليه السلام پس ز دل آهى بر آورد و بگفت كاى خداى هر كجا طاقى و جفت ( ( 2396 ) ) سجده كرد و گفت اى داناى سوز در دل داود انداز آن فروز ( ( 2397 ) ) در دلش نه آن چه تو اندر دلم اندر افكندى به راز اى مفضلم ( ( 2398 ) ) اين بگفت و گريه در شد هاى هاى تا دل داود بيرون شد ز جاى ( ( 2399 ) ) گفت هين امروز اى خواهان گاو مهلتم ده وين دعا وى را مكاو ( ( 2400 ) ) تا روم من سوى خلوت در نماز پرسم اين احوال از داناى راز ( ( 2401 ) ) خوى دارم در نماز آن التفات معنى قرة عينى فى الصلاة ( ( 2402 ) ) روزن جانم گشاده است از صفا مىرسد بىواسطه نامهء خدا ( ( 2403 ) ) نامه و باران نور از روزنم مىفتد در خانهام از معدنم ( ( 2404 ) ) دوزخ است آن خانه كان بىروزن است اصل دين اى بنده روزن كردن است ( ( 2405 ) ) تيشه در هر بيشهاى كم زن بيا تيشه زن در كندن روزن هلا ( ( 2406 ) ) يا نمىدانى كه نور آفتاب عكس خورشيد برون است از حجاب ( ( 2407 ) ) نور آن دانى كه حيوان ديد هم پس چه كرّمنا بود بر آدمم ( ( 2408 ) ) من چو خورشيدم درون نور غرق مىندانم كرد خويش از نور فرق ( ( 2409 ) ) رفتنم سوى نماز و آن خدا بهر تعليم است ره مر خلق را ( ( 2410 ) ) كژ نهم تار است گردد اين جهان حرب خدعه ، اين بود اى پهلوان ( ( 2411 ) ) نيست دستورى و گر نه ريختى گرد از درياى راز انگيختى ( ( 2412 ) ) همچنين داود مىگفت اين نسق خواست گشتن عقل خلقان محترق ( ( 2413 ) ) پس گريبانش كشيد از پس يكى كه ندارم در يكىاش من شكى